نقد و بررسی فیلم ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد کریست و جودا ترسو


دومین فیلم اندرو دومینیک یکی از بهترین تجربیات سمعی و بصری این قرن است. فیلمی آرام که آرام آرام کار خود را انجام می دهد. با زومجی همراه باشید.

اکنون، حدود پانزده سال پس از ساخت فیلم، قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل او توانست طرفداران خود را پیدا کند. این فیلم در زمان ساخت خود با یک شکست تجاری در گیشه مواجه شد، اگرچه مورد استقبال منتقدان قرار گرفت و بازیگری و فیلمبرداری آن در جشنواره های متعدد مورد توجه قرار گرفت. دومین فیلم اندرو دومینیک نویسنده و کارگردان متولد نیوزلند را می توان یک «وسترن رویزیونیست» در نظر گرفت. ترور جسی جیمزمانند نام طولانی و عجیبش، فیلمی متعارف نیست. داستان یک زن یاغی بزرگ و مشهور در تاریخ آمریکا و بر اساس رمانی نوشته ران هانسن در سال 1983 است. دومینیک که در فیلم قبلی خود (خردکن خردکن) نشان داده است که به عنصر جنایت و زندگی مستند جنایتکاران علاقه دارد، این بار به دل تاریخ آمریکا می رود و داستان قتل یکی از معروف ترین جنایتکاران را انتخاب می کند.آنها را به آرامی بکشید بی سر و صدا کشتنشون) را نیز می توان یافت.

دومینیک که تا به امروز در هر چهار فیلم بلند ظاهر شده است (آخرین روسی) بر اقتباس از منابع ادبی تمرکز کرده است. ترور جسی جیمز این پلت فرمی برای همکاری دومینیک با برد پیت و کیسی افلک می شود که به ترتیب در نقش های جسی و رابرت (باب) می درخشند. عملکرد افلک به ویژه، به عنوان مردی که هم کم حوصله و محجوب و هم جاه طلب، ترسناک و عصبانی است، باورنکردنی است. نتیجه فیلمی است که در عین داشتن ویژگی های اولیه یک وسترن، خط روایی کلی و مضامین پذیرفته شده آن را بازبینی می کند. شخصیت های نوسان، فقدان اکشن قهرمانانه و دور شدن از طرح تکراری وسترن های کلاسیک از جمله این ویژگی ها هستند.

در ادامه متن داستان فیلم فاش می شود.

برد پیت در نقش جسی جیمز

حتی قتل جسی در همان ابتدای فیلم توسط راوی روایت می شود تا برای مخاطب نکته غافلگیرکننده ای نباشد و بتواند روی چیزی که باید روی آن تمرکز کند: رابطه جسی و باب تمرکز کند.

دومینیک برای نوشتن فیلمنامه خود رویکردی ساده و سرراست دارد و هیچ کاری غیرعادی انجام نمی دهد، مانند شکستن خط روایت یا پیچیده کردن روند داستان. راوی بخش های کلی تری از داستان را بیان می کند و بقیه صحنه ها به ترتیب خطی پیش می روند. راه حلی درست که باعث می شود فیلم تاثیر درستی روی مخاطب بگذارد و از جلوه های رسمی دوری کند. حتی قتل جسی در همان ابتدای فیلم توسط راوی روایت می شود تا برای مخاطب نکته شگفت انگیزی نباشد و او باید روی آنچه باید باشد تمرکز کند: رابطه جسی و باب. فیلم با داستانی درباره جسی شروع می شود و با داستانی درباره باب به پایان می رسد. با جسی شروع می شود و تا باب می رود، در حالی که چیزهایی را تعیین می کند که این مسیر را توجیه می کند. مسیری که البته فقط از جسی تا باب ظاهر می شود. اما بیشتر به جسی بستگی دارد.

این فیلم از یک انتقال ثابت برای انتقال بین فصل‌هایش استفاده می‌کند: گذشت زمان حرکت ابرها در آسمان. چیزی که به دلیل استفاده مکرر از آن در فیلم تبدیل به یک موتیف بصری می شود. اهمیت چنین صحنه هایی در فیلم زمانی مشخص می شود که می بینیم فیلم از همان ابتدا با دو صحنه از این دست آغاز می شود. اما این تاخیرها به چه معناست؟ واضح است که گذر زمان اولین چیزی است که از طریق چنین نماهایی به مخاطب منتقل می شود. به خصوص زمانی که با تایم لپس – شکل فشرده زمان طولانی تری – روبرو هستیم. آن هم در داستانی که بازه زمانی کوتاهی برای روایت داستانش ندارد. دومین کارکرد این گذارها در فیلم و مهم ترین کارکردشان، نمایش «تقابل» است. در بسیاری از این نماها با منظره ای از آسمان مواجه می شویم که در آن دو مجموعه ابر وجود دارد که هر کدام در جهت متفاوتی حرکت می کنند.

این تلاقی ابرها است که نمایشی طعنه آمیز و بصری از رابطه بین جسی و باب در فیلم است. بنابراین از این منظر می توان این جابجایی ها را به پلان های فیلم نسبت داد که نه تنها برای عبور از بین سکانس ها استفاده می شود، بلکه معنای بالاتری در آنها نهفته است. راجر دیکینز، فیلمبردار باتجربه بریتانیایی و برنده دو جایزه اسکار، با استفاده از لنزهای واید قدیمی بر روی دوربین های جدید، به کیفیت جدید و تصاویر جدیدی دست یافت. تصاویری که در گوشه و کنارشان تارت هستند و در کنار رنگ خاص این پلان ها حس کهولت سن یا دلتنگی را منتقل می کنند. آنچه در صحبت های کارگردان و فیلمبردار و رسیدن به کیفیت برخی از عکس های قدیمی مورد علاقه دومینیک به دست آوردند.

برد پیت در فیلم ترور جسی جیمز...

تصویر جسد جسی در خارج از پنجره به وضوح افول جسی را نشان می دهد. تا اینکه زمان مرگش نزدیک شد. درست مثل وقتی که دخترش می‌خواند: «نمی‌دانم غرق می‌شوم یا می‌خواهم خودم را نجات دهم. دریا بسیار گسترده است.

یکی دیگر از موتیف های بصری فیلم که می توان به آن اشاره کرد، تصاویری است که به نظر می رسد از پشت شیشه گرفته شده است. این ها عینک های قدیمی هستند که برجستگی های زیادی دارند و به همین دلیل این تصاویر کج و مخدوش شده اند. این تصاویر را می توان دارای معنای معنایی در فیلم نیز دانست. این تصاویر افتراآمیز ممکن است مربوط به موضوع «وارونگی حقیقت» باشد و این موضوع به تصویر عمومی جسی جیمز نیز مربوط می شود. تصویری که به نظر وارونه است. راهزن و قاتلی که پس از مرگ قهرمان می شود.

البته این مقوله ای جذاب و جامعه شناختی است که چرا در برخی موارد مجرمان از این نوع به چنین محبوبیتی در جامعه دست پیدا می کنند. شاید یکی از این دلایل این باشد که افراد فقیرتر در جوامعی با اختلاف طبقاتی گسترده، خشم خود و تخلیه حس انتقام جویی خود را در مواجهه با این جنایتکار می بینند و به همین دلیل با او همذات پنداری می کنند. این تصاویر کوچک هستند، اما در یک نقطه از فیلم اهمیت دو چندان پیدا می کنند. جایی در انتهای فیلم، در سکانسی که جسی کشته می‌شود، نمایی POV از او می‌بینیم که از پنجره به دختر کوچکش نگاه می‌کند. سپس دوربین می چرخد ​​و ما نمای معکوس را می بینیم: تصویر جسد جسی پشت پنجره. طرحی که به وضوح افول جسی را نشان می دهد. تا اینکه زمان مرگش نزدیک شد. درست مثل وقتی که دخترش می‌خواند: «نمی‌دانم غرق می‌شوم یا می‌خواهم خودم را نجات دهم. دریا بسیار گسترده است.

مهم ترین جنبه فیلم رابطه بین جسی و باب است. رابطه ای شبیه مراد و مرید. باب سخت کار می کند تا شبیه جسی شود. او حتی شماره کفش خود را در جایی یادداشت کرده و در حال پیوستن به گروه جسی است. در همین حال، جسی فقط زمانی از باب استفاده می‌کند که به او نیاز دارد – مانند رفتارش با سایر. این احتمالاً مشکلی است که باب را دلسرد می کند. در این سفرها چیز جدیدی یاد نمی گیرد. او نمی تواند شجاعت خود را نشان دهد. البته اگر چیزی از آن باشد. او فقط به این فکر می کند که شبیه جسی جیمز باشد. از این منظر، سکانس قتل جسی معنای دیگری به خود می گیرد. سریالی که در اصل یک طعنه بزرگ و یک مشت محکم در دهان باب است. اگرچه در این سکانس این باب است که جسی را می کشد. اما میزانسن به گونه ای عالی است که باب را به حاشیه می برد و جسی را بالا می برد.

باب همیشه از پیروان جسی بوده است. حتی نافرمانی کوچک او، همکاری او با پلیس، از جسی دور نمی ماند و جسی کاملاً از آن آگاه است. در این سکانس باب همچنان مطیع است و ابتکار عمل کاملاً در دست جسی است. اوست که می آید – در حالی که همه چیز را می داند و با خواندن روزنامه از همیشه مطمئن تر شده است – و از پنجره به دخترش نگاه می کند. او بدون دلیل اسلحه اش را بیرون می آورد و خود را در موقعیتی قرار می دهد که باب بتواند به او شلیک کند. در واقع جسی در این صحنه نقش کارگردانی را بازی می کند که در آخرین لحظه به بازیگرش میزانسن می دهد تا فیلمبرداری کند. هنگامی که جسی همه این کارها را انجام می دهد تا او را بکشد، باب دوباره به او آژانس خود را یادآوری می کند، و این بار قاطع تر از همیشه. رابرت فورد چیزی بیش از یک اسباب بازی و فرمان نیست. میزانسنی که هنوز باب را تحقیر می کند.

قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل

باب سعی می کند یکی از شاگردان جسی شود و وقتی به اندازه کافی به او نزدیک می شود به او خیانت می کند و او را در معرض پلیس قرار می دهد. آگاهی جسی از این خیانت و بی عملی او نیز بر اساس این استعاره قابل توجیه است.

عاملیت جسی و تسلط او بر باب در صحنه دیگری قبل از این نمایش داده شده است. جایی که جسی، انگار در حال بازی در لحظه سرقت بعدی آنهاست، چاقو را به گلوی باب می‌گذارد و چیزی می‌گوید که به نظر می‌رسد به صندوقدار و در واقع به خود باب است. جسی در اینجا نشان می‌دهد که «نمی‌خواهد» باب را بکشد، و در ولگردی کشتار نشان می‌دهد که «اجازه می‌دهد» باب او را بکشد.

و این تحقیر ادامه دارد. از قضا این لحظه تحقیرآمیز و این عمل خائنانه بارها و بارها توسط خود باب پخش و نمایش داده می شود. تکراری که بر عنصر «خیانت» در شخصیت باب تاکید دارد. به این ترتیب، جسی یک قهرمان و یک افسانه باقی می ماند، در حالی که باب به طور فزاینده ای مورد نفرت، ترس و تحقیر قرار می گیرد. آنقدر که مضمون ترانه های کوچه و بازار مضحک می شود و جانش را هم از دست می دهد. باب که امیدوار بود با همکاری با پلیس و کشتن جسی، جای جسی را بگیرد و قهرمان شود، شکست می خورد. شکستی بسیار بزرگتر و ویرانگرتر از عدم پذیرش توسط خدمه مواد مخدر جسی. جوخه مواد مخدر از قضا دارند آخرین عملیات خود را همزمان با ورود جسی انجام می دهند.

قبلا گفته شده بود که رابطه جسی و باب مهمترین چیز در فیلم است. رابطه قاتل و مقتول. مانند رابطه مسیح و یهودا. باب سعی می کند یکی از شاگردان جسی شود و وقتی به اندازه کافی به او نزدیک می شود به او خیانت می کند و او را در معرض پلیس قرار می دهد. آگاهی جسی از این خیانت و بی عملی او نیز بر اساس این استعاره قابل توجیه است. مسیح نقشه یهودا را می دانست، اما کاری برای فرار از این وضعیت انجام نداد. جسی شاید می دانست که قرار بود توسط باب کشته شود. سرنوشتی که او در نهایت با آغوش باز می پذیرد.

دیدگاهتان را بنویسید